تبلیغات
خدمات وبلاگ نویسان جوان دفتر شعر من...همه احساس و وجود من...
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
پنجشنبه 16 مهر 1388

صلیب

   نوشته شده توسط: فری من    نوع مطلب :اشعار من ،

شهر در تاریکی شب گم گشته
هیچ صدایی نمی رسد به گوش
می گویند اینجا شهر ارواح است
ترس در دلم جاری
رو به سوی کافه ای می کنم
جام های شراب روی میز
همه و همه دست نخورده
رنگ همه شراب ها قرمز بود
همچون رنگ خیابان های شهر
و هوا بسی سرد
جامی شراب نوشیدم،به امید گرمی
به امید سرمستی و خوشحالی
ولی همه آن چه حس کردم
سرما بود
روی سنگ فرش های شهر مشغول قدم زدن
مشغول سر دادن آواز
صدای گام هایم سکوت تلخ شهر را شکسته بود
"لا لا لا ...دلم برایت تنگ شده...لا لا لا.."
دور تا دورم صلیب ها افراشته
اجساد مردگان روی صلیب،جز لاشه ای بیش نبود
و من کرکس ها را دیدم
گویی به من لبخند می زدند
آری،خون می خوردند و به من لبخند می زدند
شاید نفر بعدی من بودم
و فریاد کشیدم"خدا"
"آیا هستی؟
هیچ می بینی حال و روز شهر؟
آیا ما را فراموش کرده ای؟
اوه خدای من
و آیا ما را فراموش کرده ای؟"


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یکشنبه 29 شهریور 1388

وقتی ابرها می گریند

   نوشته شده توسط: فری من    نوع مطلب :اشعار من ،

رسید فصل پاییز
فصل ابرهای طوفان زا
فصل نابودی سبزه ها
و در خانه ای چوبی
دخترک چشم دوخته به آسمان
می نگرد به پهنه وسعت آن
زمزمه می کند نجوایی:
"آه،دور شوید،ای ابرهای بارانی"
آری،او نیز خسته است
خسته از صدای خش خش خشک ریزش برگ ها
چشم دوخته به گلدان زیبایش
آن گلدان،همان تنها رفیقش
همان رازدار رازهای درونش
اما...اما...
اما دیگر برگ ها زرد شدند
گل های گلدان،همه خشک شدند
در دل تنهایی شب،دختر می گرید
"آه،دور شوید،ای ابرهای بارانی"
و او تا صبح می گرید
بیشتر و بیشتر
به ناگاه نوری می درخشد
آری،آری،ابرها می گریند
گویا ابرهای بارانی
آن لحاف سیاه آسمانی
شرمگین شدند،شرمگین از گریه ی دختر
ابرها می گریند
بیشتر و بیشتر
آه،چه صدای دلنشینی!
شنیدن ریزش قطرات باران
می شوید اشک های چهره دختر
می رویاند گل های گلدان
آری،لبخند شیرین
می گیرد جای گریه تلخ را
دیگر برگ هایش زرد نیست
دیگر امیدش بر باد نیست
دیگر صدایش خاموشی نیست
دیگر فریادش بی صدایی نیست
و دیگر شعر سبزش،زندانی نیست...


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یکشنبه 29 شهریور 1388

فریاد خاموشی

   نوشته شده توسط: فری من    نوع مطلب :اشعار من ،

برادر می دانم حس تو چیست
می دانم اندیشه درونت چیست
می دانم خشم و بغضت چیست
و تو فریاد می زنی
و تو فریاد می زنی و خدا را می خوانی
"خدایا،خون رگهایم خشک شده
امید زندگانیم ناامیدی شده
صدای فریادم،خاموش شده"
و هنوز تو فریاد می زنی
و فریاد خاموشی تو،قرن هاست که می رسد به گوش...


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
شنبه 28 شهریور 1388

سگ ولگرد

   نوشته شده توسط: فری من    نوع مطلب :اشعار من ،

در میان تاریکی شب
صدای زوزه ی سگ ولگرد می رسد به گوش
آری،اینجا شهر ظلمت است
شهر سکوت و خفقان
شهر مرده ها و قبرها
آری در این شهر سرد و سنگ
به بن بست رسیده جاده ی آزادی
به پایان رسیده راه های سبز پیروزی
و در میان تاریکی شب
صدای زوزه ی سگ ولگرد می رسد به گوش
ترس و وحشت چیره گشته بر شهر
درهای خانه ها بسته
قلب انسان ها خسته
طنین زوزه ی سگ
صدای وحشی باد
و من می خندم و می گریم
آری،آری،اینجا حکومت نظامی
نیاز به مامور ندارد
آیا این مضحک نیست؟
دیگر صدای باران نمی رسد به گوش
دیگر نغمه هزاران را خبر نیست
دیگر بازی کودکان دیدنی نیست
در میان سایه ها،راه می رفتم و راه
به ناگه صدای مظلومانه کودکی شنیدم
گفت آقا"هوا آیا سرد نیست؟
باغ ها مگر سنگ نیست؟
رویاهایم مگر کابوس نیست؟
و به راستی می ترسم،بر ما چه شده است؟"
و اشک های خونین حلقه در چشمانم زد
چه بگویم؟حرفی برای گفتن دارم؟
بگویم رویاهای زیبایت را که دزدیده؟
باغ های سبز کودکیت را که بلعیده؟
گرما و طراوت شهر را که افسرده؟
و در میان تاریکی شب
صدای زوزه ی سگ ولگرد می رسد به گوش
من باز راه رفتم و راه...
پیرزنی دیدم،گوژپشت و رنجور
خسته از دنیا،خسته از سالیانی دراز رنج و محنت
خسته از استشمام بوی غربت
خسته از غریو و فریاد نفرت
"مادر جان،عمر چیزهای بسیار به من آموخته
حس پوچی،حس سردی،حس بی رحمی"
و پیرزن قصه ی ما،می گرید و می نالد
و دگر بار حسی در قلبم زنده می شود
آن حس چیست؟
پاسخ این رنج و محنت چیست؟
آن گوهر گرانبهای خلقت چیست؟
معنای آزادی و آزادگی چیست؟
ضامن عدل و عدالت چیست؟
تفسیر انسان دوستی چیست؟
و هنوز و هنوز و هنوز...
در میان تاریکی شب
صدای زوزه ی سگ ولگرد می رسد به گوش...


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
شنبه 28 شهریور 1388

روزهای بردگی

   نوشته شده توسط: فری من    نوع مطلب :اشعار من ،

در یک روز بارانی
زیر چتر آبی
پیرمرد قصه ی ما
جمع کرده دوستان و آشنایان را
می گوید قصه ای:
آری دوستان،آشنایان
من ندارم زین پس عمر چندانی
هنوزم در یاد هست روزهای بردگی
همان روزهای سیاه شیطانی
می کوفتند و می تاختند بر مردم
شهر،شهر خونی بود
سبزی باغ ها،همه قرمز بود
آری دوستان،آشنایان
ما جنگیدیم و تاختیم
ما خون دادیم و مردیم
آری دوستان،آشنایان
سبزی باغچه مان،آسان نیامده به دست
و اینک پس از آن سال ها
پس از آن رشادت ها و فداکاری ها
پس از آن خون ها و سرخی ها
باز می شنوم نغمه ی شوم جغد را
باز تداعی می کند،روزهای بردگی را...


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
جمعه 27 شهریور 1388

شهر سنگ...شهر سرد

   نوشته شده توسط: فری من    نوع مطلب :اشعار من ،

پسرک بی امان می دوید
و نشسته بر پیکر بید کهنسالی
یک جفت کبوتر
آن یکی گفت:حال و روز پسرک دیدی؟
جواب داد:آری،دل شکسته است او
گفت:انگار خسته است از دنیا،از زندگی
و پسرک راه می رفت و راه می رفت و راه...
هیچ از دنیا خاطرش نبود
اشک در چشمان حلقه زده
نجوا می کرد با خود:آه زندگی،آه سردی،آه بی رنگی
کبوتران مشغول صحبت
مشغول سر دادن نغمه
گویی او را همراه اند
آه زندگی،آه سردی،آه بی رنگی
پسرک در مسیر سبزه زار راه می رفت
دشت و دمن،آزاد و سبز
پر از زیبایی،آری،سبز رنگ
و ناگاه آن دشت،آن سبزه زار
سوخت در آتش خشم و نفرت
و دیگر پس از آن
نه پسرک بود
نه کبوتران
اما همچنان می رسید نجوایی به گوش
آه زندگی،آه سردی،آه بی رنگی
گویا زمین فریاد می زند این را
و دگر بار،هر چه در آن شهر بود،سنگ بود...


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
جمعه 27 شهریور 1388

دفتر خاطرات

   نوشته شده توسط: فری من    نوع مطلب :اشعار من ،

یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچ کس نبود
زیر این سقف کبود
پیرمرد تنها نشسته بود
چشم دوخته به دفتر خاطرات
اشک در چشمانش حلقه زده
می خواند و می خندد و می گرید
خنده بر روزهای شادی
گریه بر ایام سختی
او هنوز در خاطر دارد باران روستا را
شالیزارها و باغهای سبز شمال را
او هنوز در خاطر دارد رفاقت های قدیمی را
آن مهرورزی ها و دوستی ها و صمیمیت ها را
و در هر ورق دفتر خاطراتش
نوشته از آن احساسات خوبش
از روزهای شادی و جوانی
از روزهای سبک بالی و بی دردی
اما چند برگ آن طرف تر
نوشته خاطرات تلخش
نوشته بغض های درونش
خاطرات روزهای سرد و پوچش
هنوز از خاطرش نرفته روزهای تلخ جنگ
صدای اسلحه،بمب و فشنگ
هنوز از خاطرش نرفته آن فریاد ها
آن دردها،رنجها،آدم کشی ها
هنوز از خاطرش نرفته گریه ی مادر
بر سر مزار فرزندش را
هنوز می شنود تکبیر "الله اکبر"را
و پس از خواندن خاطرات و خاطرات و خاطرات...
انگار مانده کهنه برگی بی متن
آری،مانده یک صفحه باقی
انگار می طلبد چیزی از مرد
می گوید بنویس آخرین گوهرت
همان آخرین آموخته ی عمرت
بنویس که:
"زندگی با نفرت ممکن نیست
واژه ی خشم از عشق محکمتر نیست
زور اسلحه و باروت کارساز نیست
جواب هم صدایی ها کشتار نیست
گریه های مادر،بی صدا نیست
کلمه ی انسانیت،بی معنا نیست..."


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
جمعه 27 شهریور 1388

اول دفتر

   نوشته شده توسط: فری من    

اول دفتر را با نام خدای عز و جل آغاز می کنیم

این دفتر شعر من است

و دفتر شعر شما

با نظرهای گرم شما،این سایت روز به روز بهتر خواهد شد


خدمات وبلاگ نویسان جوان